فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

598

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

عَبَّدَ - تَعْبِيداً [ عبد ] ه : او را بندهء خود كرد ، او را خوار كرد ، - الطِّريقَ : راه را صاف و هموار كرد ، - البَعيرَ : شتر را با قطران روغن مالى كرد . العَبْد - ج عَبِيد و عِبَاد و عَبَدَة و عَبْدُون و أَعْبُد و عُبْدان و عِبْدان و عِبدَّان و أَعْبَاد و جج أَعَابِد و مَعَابِد و أَعْبِدَة : مرد زنگى ، مطلق انسان اعم از آزاد و برده ، رعيت و برده ؛ « عَبْدٌ قِنّ » يا « عَبْدُ قِنٍّ » : بنده يا برده ، آنكه پدر و مادرش هر دو برده ( غلام و كنيز ) بوده‌اند . العَبْدِيَّة - مرادف ( العُبُودِيَّة ) است . عَبَرَ - - عَبْراً : اندوهگين شد و اشك او جارى گرديد ، - تِ الْعَيْنُ : چشم او اشك ريخت ، - الكِتَابَ : كتاب را بدون صدا مطالعه كرد ، - الدَّراهِمَ : سكه‌ها را وزن كرد و شمرد ، - عَبْراً و عِبَارَةً الرُّؤْيا : خواب را تعبير كرد ، - عَبْراً و عُبُوراً : مُرد ، رفت ، - السَّبِيلَ : راه را به سرعت پيمود ، - النَّهرَ او الْوَاديَ : از رودخانه يا دره گذشت ، - بِه الْمَاءَ : از آب گذشت . عَبِرَ - - عَبَراً : اشك او جارى شد ، - مِنْه : از او پند گرفت . عَبَّرَ - تَعْبِيراً [ عبر ] به الأَمرُ : امر بر او سخت شد ، - الرُّؤْيا : خواب را تعبير نمود ، - الدَّراهمَ : سكه‌ها را وزن كرد و شمرد ، - عَنْ كَذا : از چيزى سخن گفت ، - عَمّا فِى نَفْسِه : آنچه در دل داشت گفت ، - بِه : او را هلاك كرد . ، - ه بالماء : او را از آب گذرانيد . العَبْر - پرتوان و سخت ( اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ) ، - مِنَ الْوَادِي : كنار دره و رودخانهء آن . العِبْر - نيرومند و سخت ؛ « جِمَالٌ عِبْرُ اسْفَارٍ » : شتران كه در پيمودن راهها نيرومندند ؛ « عِبْرَ » : ميان ، وسط ، خلال ؛ « عِبْرَ الأَجيَالِ » : خِلالِ قرنها و زمانهاى گذشته ، - مِنَ الوادي : مرادف ( العَبْر ) است . العِبْرَانِيّ - زبان يهوديان ، يهودى . العِبْرَانِيَّة - زبان يهوديان ، يهودى . العَبْرَة - ج عِبَر و عَبَرَات : اشك چشم ، اندوه و غم بىگريه ، اسم مرّة از ( عَبَرَ ) است . العِبْرَة - ج عِبَر : پند ؛ « لَكَ بِفُلانٍ عِبْرَةٌ » : از فلانى پند گير ، تعجب ، اصل ، نظر ، آنچه كه درس عبرت باشد . العِبْرِيّ - اليهوديّ : كليمى ، زبان كليمى ( يهودى ) . عَبسَ - - عَبْساً و عُبُوساً : چهرهء خود را در هم كشيد ، - الوَجْه : صورت در هم كشيده شد . عَبَّسَ - تَعْبِيساً [ عبس ] الوجه : چهره گرفته شد ، - وَجْهَه : چهرهء خود را درهم كشيد . عَبَطَ - - عَبْطاً الذبيحةَ : گوسفند سالم و فربه و كم سال را ذِبح كرد ، - ه : در زبان متداول به معناى ( او را به سينهء خود چسبانيد ) مىباشد . العَبْطَة - اسم مرّة از ( عَبَطَ ) است ؛ « مَاتَ عَبْطَةً » : در حالى كه جوان و سالم بود مُرد . عَبِقَ - - عَبَقاً و عَبَاقَةً و عَبَاقِيَةً الطِّيبُ به : عطرآگين شد ، - المكانُ بِالطِّيب : بوى خوش در آنجا دميد ، - بِالْمَكَانِ : در آنجا اقامت كرد . عَبَّقَ - تَعْبِيقاً [ عبق ] رائحةَ الطِّيبِ : بوى خوش را پخش كرد . العَبِق - مردى كه بوى خوش دهد . العَبَقَة - ( طب ) : بيمارى تنگ نفس ، اين كلمه در زبان متداول رايج است . عَبْقَر - [ عبقر ] : جائى كه عرب مىپنداشت در آن جنّ بسيار است . العَبْقَرِيّ - منسوب به ( عبقر ) است ، بزرگ و شريف ، كسى كه از حيث كمال و نيرو و هوش برترى داشته باشد ، آنكه برتر از همه است . العَبْقَرِيَّة - مؤنث ( العَبْقَريّ ) است ، نيروى خلَّاقه و توليد نزد شاعر و نويسنده . عَبِلَ - - عَبَلًا : آن مرد ستبر شد ، تنومند شد . عَبُلَ - - عُبُولًا و عَبَالَةً : مرادف ( عَبِلَ ) است . العَبْل - ج عِبَال : چاق و درشت ؛ « رَجُلٌ عَبْلُ الذِّراعَين » : مردى كه داراى دو بازوى محكم است ؛ « فَرَسٌ عَبْلُ الشَّوَى » : اسب كه داراى پاى چاق و نيرومند است . العَبَل - ج أَعْبَال : برگهاى افتاده ، برگى كه پيچ خورده است . العَبِل - ج عِبَال : به معناى ( العَبْل ) است . العَبْلَة - ج عَبْلَات و عِبَال : مؤنث ( الْعَبْل ) است . العَبَوْثُرَان - [ عبثر ] ( ن ) : گُل بوقي كه خوشبو است و از رستهء ( الأنبوبيّة الزَّهر ) است . العَبَوْثَرَان - [ عبثر ] ( ن ) : مرادف ( العَبَوثُران ) است . العُبُودَة - مرادف ( العُبُودِيَّة ) است . العُبُودِيَّة - بردگى و برده شدن ، اطاعت كردن ، فرمانبردارى . العَبُوس - آنكه بسيار چهره اش گرفته باشد ؛ « يَوْمٌ عَبوسٌ » : روزى سخت . العِبِّيث - مرادف ( العَابِث ) و به معناى كسى كه كارى بيهوده انجام دهد مىباشد . العَبِير - بوى عطر آميز و خوش . العَبَيْثُران - [ عبثر ] مرادف ( العَبُوثُران ) است . العَبيط - ج عُبُط و عِبَاط : گوسفند يا شتر فربه و جوان و سالم كه ذبح مىشود ؛ « ادِيمٌ عَبِيطٌ » : پوست شكافته شده و يا دريده شده ؛ « دَمٌ عَبِيطٌ » : خونِ تازه ريخته شده . عَتَا - - عُتُوّاً و عُتِيّاً و عِتِيّاً [ عتو ] : تكبّر نمود و از حد خود تجاوز كرد ، - عَنِ الأَدَب : ادب را نپذيرفت . العَتَّابِي - ( ح ) : گورخر . العَتَاد - ج اعْتُد و عُتُد و أَعْتِدَة : آنچه كه براى امرى آماده شود ، آنچه از اسلحه و چهار پايان و ادوات جنگى كه آماده شده باشد . العُتَاق - مي خوب و كهنه . العَتَّال - باربر ، حمّال . العِتَالَة - باربرى ، حمّالى . العَتَاهَة - مص ، گمراهى و حماقت ، گمراهى مردم كه ناشى از بيخردى و سرگردانى باشد . العَتَاهِيَة - مص ، گمراه ، مردم گمراه اعمّ